اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 39

ارتباطات بی دغدغه 


قسمت سوم


پدیده تعمیم


وقتی از یک ارتباط جدا و وارد یک ارتباط جدید می شویم، تمام هم و غم ما فراموشی و جدایی کامل از ارتباط قبلی می شود ولی در این بین با یک آسیب بزرگ مواجه می شویم و آن پدیده تعمیم است.


عبارت " سرو ته یه کرباس" یکی از ادبیات مشترک  در این آسیب است، با یک مثال این مطلب را بیشتر باز می کنم:

شخصی  می گوید ( جنسیت اصلا مطرح نیست): من در ارتباط قدیمم از هیچ گونه محبتی دریغ نکردم ولی هرکس که به من می رسد فقط از من سوء استفاده می کند، همه سرو ته یه کرباسند.

همانطور که قبلا گفته شد شروع یک ارتباط جدید نیازمند تغییر رفتار جدید است ، اگر در هر ارتباط نسبت به ما یک نوع رفتار مشخصی وجود دارد، ریشه این کاستی ها را باید در خودمان جستجو کنیم، 

پدیده تعمیم سرآغاز شکها ، تردیدها و نگاههای منفی ما نسبت به محیط پیرامون ماست، نگاهی که همه را به یک اندازه می بیند و انعطاف پذیری را از ما می گیرد

هیچکس شبیه هیچ کس نیست، هیچکس دقیقا همانطور نیست که ما انتظار داریم، فرآیند پذیرش دیگران آنطور که هستند، باعث می شود که ارتباطات جدیدتر رنگ و لعاب بهتری داشته باشد و هرگز در آن خبریاز فرسایش و اصطکاک نخواهد بود



 .

اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 38

ارتباطات بی دغدغه

قسمت دوم



وقتی یک ارتباط می میرد

هر ارتباطی به مانند هر موجود طبیعی دارای 3 مرحله است: مرحله تولد، مرحله شکوفایی  و مرحله مرگ ،اگر این سه مرحله را در ارتباطاتمان دریابیم و درک کنیم، هریک از این مراحل که پشت سر گذارده می شود، دیگر قابل بازگشت نیست و بازگشت به مرحله قبل یک رفتار بیهوده است.

 این نکته را نباید فراموش کرد که هر ارتباط به مانند هر موجود زنده مریض می شود و احتیاج به رسیدگی و ترمیم دارد، اگر  مرحله بیماری ارتباط، به موقع تشخیص داده شود و عناصر رسیدگی و توجه را به عنوان دو عامل درمان کننده در وقت مورد نیاز بکار بستیم ، احتمال بهبودی ارتباط بسیار زیاد می شود،
اما اگر در وقت مورد نیاز این دو عنصر درمانی را به ارتباطمان تزریق نکردیم، ارتباط رفته رفته ضعیف و ضعیف تر شده و به ناچار می میرد.


مرگ یک ارتباط یک شوخی نیست و راهکارهای درمان، هرگز یک ارتباط را زنده نمی کند

بعد از مرگ هر ارتباط، راهکارهایی به ذهن ما خطور می کند، و این سوالات در ذهن پدیدار می شود:

- آیا من تمام تلاشم را برای از دست نرفتن ارتباطم بکار بستم؟

- آیا با ایجاد یک شوک می شود دوباره ارتباطم را از نو شروع کنم؟

و به یک منطق و نتیجه ای بی ثمر خواهیم رسید:


من برای حفظ ارتباطم همه کار خواهم کرد و تلاشم را صد چندان می کنم.

تمامی تلاش هایی که برای زنده کردن یک ارتباط مرده به کار بسته می شود، راه به جایی نخواهد داشت، به مانند یک موجود مرده، این ارتباط نیز باید در قبرستان ذهن دفن شود و هرگز نبش قبر نباید کرد.

گاهی باید به یکباره رفت و پشت سر را نادیده گرفت، چرا که تلاش ها بیفایده می شوند و با گذر زمان رنگ مسخرگی به خود می گیرند. 

هر ارتباط مرده، پلی است بسوی ایجاد یک ارتباط بی دغدغه جدید، رسیدگی و توجه به موقع و لازم به یک ارتباط، زمان مرگ آنرا با زمان مرگ جسمی خودِ ما پیوند می دهد.




اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 37

   فصل هفتم


  ارتباطات بی دغدغه


   قسمت اول


مفهوم ارتباط بی دغدغه در معنای واقعی یک مدینه فاضله ایست که هر انسانی در پی بدست آوردن و تصاحب آن است. اما عده ای خاص به این مدینه فاضله می رسند و عده زیادی هم در میان راه باز می مانند

انساهایی که به سر منزله مقصود رسیده اند طبق یک پلان و قاعده خاص، ارتباط بی دغدغه خود را پیش می برند و  عده ای که در میان راه مانده اند، یا فرآیند سازش را استراتژی خود قرار می دهند و یا در فرآیند تغییر در پی رسیدن به مدینه فاضله خود یا همان ارتباط بی دغدغه هستند.

مفهوم کلی ارتباط بی دغدغه به ارتباطی گفته می شود،که تمامی ضعف ها و کاستی های ما را تحت پوشش خود قرار دهد، به عبارت دیگر ما بدون هیچگونه ضعفی در نگاه دیگران بصورت آن طور که هستیم، پذیرفته شویم  و در مقابل ضعفها و کاستی های  موجود در دیگران نیز به شیوه ای معقول پذیرفته شود.

فرآیند آموزش در برقراری ارتباط با دیگران امری بسیار تاثیرگذار است،اما استفاده صحیح از تجربیات فردی در کنار آموزش ،ایجاد کننده یک ارتباط بی دغدغه و ماندگار خواهد بود.

 بیشتر اوقات، ما در تلاش هستیم که بعد از ایجاد یک ارتباط گرم و صمیمی، دیگر سراغ هیچ ارتباطی نرویم چرا که معتقدیم آن ارتباط برای همیشه و به تمامی نیازها و سوالات بی پاسخ ما پاسخگو خواهد بود
تمامی دغدغه های وجودی ما تحت پوشش خود قرار خواهد داد و همیشه با یک ارتباط جاودانه خواهیم شد.

اما اغلب اوقات این تلاش بی نتیجه خواهد بود، چرا که ایجاد هر نوع ارتباط جدید، حاوی یک تجربه خاص و یک پیام خاص برای پختگی و درک صحیح ما از محیط پیرامون ماست.

 زمان شروع ارتباط جدید،وقتی است که به این نتیجه رسیده باشیم  هنوز می توانیم به ارتباطات جدید را ایجاد کنیم و از تجربیات بدست آمده از ارتباطات قبلی، ارتباطات بی دغدغه و عاری از هرگونه تنش و اصطکاک را ایجاد کنیم. هرقدر که با تجربیات بیشتر جلوتر برویم، درک حاصل از شناخت خود و دیگران، معقول تر و منطقی تر جلوه خواهد کرد.



انتقال تجربه حاصل از اشتباهات ارتباط قبلی به ارتباط  جدید، و اقرار به اشتباهات قبل ، بدون ایجاد تغییر در فرآیند رفتاری جدید، دقیقا عین انجام همان اشتباهات قبلی است و ارتباطات جدیدتر نیز به مانند ارتباطات قبل از بین می رود و این گونه ارتباطات دوام چندانی نخواهد داشت.

فراموشی و درس گرفتن از ارتباطات قبل راهکارهایی هست 
که می تواند  مارا در ایجاد ارتباطات بیدغدغه  رهنمون سازد


اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 36

 فصل ششم


 عشق سگی  (amoress perros)

قسمت سوم: ال چیوو و مارو

نگاهی به اثر آلخاندرو گنزالز ایناریتو


عشق سگی افراد به یکدیگر اصلا به حالات ظاهریشان ارتباطی پیدا نمی کند

مهم نیست چقدر فرد فرومایه باشد یا عمیق، جیبهایش با پول آشنا باشد یا بیگانه،

ظاهرش چرک و زشت  باشد یا تمیز و آراسته،

علاوه بر این هیچ چیزی اصلا اهمیت پیدا نمی کند وقتی عشق سگی بخواهد به ثمر برسد

وقتی عشق را در رگ و پی یک انسان فرومایه ببینی ناخودآگاه آن فرد برایت دارای اهمیت می شود

                                                       ***

گاه وقتی افراد ،گرفتاری را تا مغز استخوان خود احساس می کنند

حرفهایی را بر زبان جاری می سازند و رفتارهایی را انجام می دهند

که هیچ فیلسوفی حتی به آن فکر نکرده است

و همه چیز به یکباره برایت دارای اهمیت می شود وقتی درسهای بزرگ زندگی را

توسط همین افرادی که ساده انگاشته می شوند، به ما فهمانده شود

درس هایی که در هیچ دانشگاهی تدریس نمی شوند و نخواهند شد،

درس هایی در عین حال ساده ولی با رویکردی بسیار دقیق

                                                  ***

ال چیوو یک ولگرد خیابانی است که 20سال از عمر خود را به دلیل قتل

و جنایت در پشت میله های زندان گذرانده است ،

او با سگ هایش در یک زاغه زندگی می کند،

تنها دلیل او برای زندگی کردن دخترش مارو است

مارو زمانی که بسیار کوچک بود پدرش (ال چیوو) به زندان افتاد و هرگز او را ندید،

مادر مارو پس از به زندان افتادن ال چیوو مجددا ازدواج می کند

و مارو ناپدری خود را پدر اصلی خود می پندارد

تنها دغدغه ال چیوو اینست که دخترش بداند که او پدر واقعی مارو است

خانواده مارو به طرز منزجر کننده ای از ال چیوو فاصله می گیرند،

اما ال چیوو دارای یک عشق سگی است وتا کارش را به نتیجه نرساند، دست بردار نخواهد بود

او ابتدا پدر خوانده خانواده را به قتل می رساند تا جای برای نقش آفرینی پدر واقعی مارو پیدا شود.

ال چیوو مبلغ 150 هزار پزو  را از گوستاوو گارفیاس  می گیرد

تا شریکش لوییز میراندا سولارس را به قتل برساند

 زمانی که ال چیوو لوییز را می گیرد تا اورا به قتل برساند

از لوییز می پرسد که فکر کند چه کسی به ال چیوو  پول قتل او را داده است،

لوییز اسم چند نفر را نام می برد اما نامی از گوستاوو گارفیاس به زبان نمی آورد.

لوییزبیا تعجب می گوید که گوستاوو برادر من است نه شریک من،

و برای کشتن گوستاوو لوییز نیز دست بکار می شود.

ال چیوو هردو برادر را با هم روبرو می کند، در حالیکه دستان هردو آنان بسته است

او عدالت را جاری می کند و یک اسلحه را در میان این دو برادر قرار می دهد

و آنان را ترک میکند...

دوئل میان دو برادر که برای کشتن یکدیگر مبالغ هنگفتی را پرداخت کرده اند....

ال چیوو چهره خود را مرتب می کند، و تمام پولهای قتل دوبرادر

را برای یگانه عشقش مارو می گذارد

عکس آراسته خود را به جای عکس ناپدری مارو می گذارد،

و با یک صدایی که روی پیام گیر تلفن می گذارد،

خودش را معرفی می کند، و با سگ خود برای همیشه از زندگی مارو خارج می شود.


تنها عشق سگی ای که فرجام داشت


.





پایان فصل ششم



اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 35

 فصل ششم


 عشق سگی  (amoress perros)

قسمت دوم: دانیل و والریا

نگاهی به اثر آلخاندرو گنزالز ایناریتو


سبک و سنگین کردن داشته ها و نداشته ها، وارد شدن به فضاهای جدید

ارتباطی و ممارست درارتباطاتی با آنکه شاید بی دلیل باشد،

اما بوجود آورنده تغییرات مهم در مسیر زندگی می شود

با خودت وارد مذاکره می شوی و تمامی مسائل پیش رو را به چالش می کشی،

شاید در زندگی تغییری صورت گیرد که پس از آن دیگر نیازی

به تغییرات احساس نشود، وقتی همه چیز محیای تغییرات مثبت است،

وقتی دگردیسی در حال شکل گرفتن می شود،

وقتی همه چیز طبق قاعده حرکت می کند

و زمانی که ذهن بدترین لحظات را پیش چشمانمان نمایان می کند،

و با خودت فکر می کنی:

اگر این تغییر صورت گیرد اگر هم خیلی بد باشد، نهایتا فلان اتفاق بد شکل می گیرد

و دامنه فکری تمامی اتفاقات را به نحوی مثبت سیطره می دهد.

اما گاهی اتفاقاتی فراتر از ذهن صورت می گیرد

اتفاقاتی که نه ذهن آمادگی پذیرایی از آن را دارد و نه شرایط تحمل پذیرش آنرا..

پدیده ای به نام تصادف، مارا در تقاطعی به نام بحران می رساند

نقطه آغاز پیروزی به سیاهچال شکست منتهی می شود


اینکه نام این بحران بدشانسی یا هر چیز دیگر باشد، بی اهمیت ست،

مهم آن اتفاقی است که مهمان ناخوانده زندگی شده


*****


دانیل سردبیر یک مجله هنری است،با وجود همسر و دو فرزند عاشق

یک مدل تبلیغاتی به نام والریا می شود، والریای اسپانیایی با وجود شهرت بسیار

و موقعیت های بسیار مناسب مختلف، می پذیرد که با دانیل زندگی کند،

دانیل به یکباره تمام تعلقاتش به خانواده را رها می کند و با تمام پس انداز خود

تصمیم به شروع یک زندگی جدید در یک خانه جدید می گیرد

والریا و سگش چیکی وارد خانه جدید می شوند. پس از چند روز پای والریا بر اثر

یک سانحه تصادف به شدت آسیب می بیند، و باید چند ماهی را بر روی صندلی چرخ دار بگذراند

ذهن دانیل هنوز در شوک این تصادف بسر می برد که اتفاق دوم گریبان او را می گیرد

کف اتاق که به شکل پارکت است و قسمتی از اتاق نیاز به تعمیر دارد،

چیکی درست به زیر پارکت می افتد . والریا از دانیل می خواهد که چیکی را نجات دهد

اما دانیل به دلیل نداشتن پرداخت هزینه تعمیر پارکت از این کار امتناع می کند.

والریا که وضعیتی بی تاب تر از قبل دارد،با دانیل مشاجره می کند.

بر سر این اتفاق دانیل به شکل قهر خانه را ترک می کند،پس از چند ساعت

وقتی به خانه بر می گردد والریا را بیهوش در داخال اتاق میبیند که از صندلی چرخ دار به زمین افتاده

والریا که درجستجوی چیکی بود، از روی صندلی چرخ دار به زمین می افتد و بیهوش می شود.

دانیل والریا را به بیمارستان می رساند، دکتر به او می گوید که والریا دیر به بیمارستان رسیده

و باید پای او قطع شود.

مدل اسپانیایی دیگر باید با یک پا به زندگی ادامه دهد...

دانیل چیکی را از زیر پارکت در می آورد..

اما والریا هنوز یک پا دارد....

دانیل نه را پس دارد و نه راه پیش...


خانواده ای رها شده در پشت سر و معشوقه ای با یک پا در پیش رو



اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 34

فصل ششم


عشق سگی  (amoress perros)


قسمت اول: اکتاویو و سوزانا

نگاهی به اثر آلخاندرو گنزالز ایناریتو


   عشق یک حس درونی پاک است،و زمانی که این حس زیبا در درون هر انسان قرار گرفت،


  ناخودآگاه این حس درونی پاک غلیان می کند، تمامی ارتباطات انسان شکل مثبت تری


   به خود می گیرد


  تا آنجا که رفتار اسطوره ای انسان عاشق دیگران را به وجد می آورد، همه دوست دارند

   از عشق انسانی ات بدانند.


   عاشق که باشی  دیگر خودت برای خودت نیستی، بلکه برای معشوقت وقف می شوی

     و این زیباترین احساسی است

    که در زندگی در انسانی نمایان می شود.وقتی که عاشق باشی، احساس بی نیازی ات

   تو را به مسیر درست هدایت می کند.

   و تمامی ارتباطاتت از روی بی نیازی است و ابعاد اخلاق انسانی سراپا وجود

   ارتباطاتت را در برمی گیرد.

  روی دیگر سکه جایی است که نوع ارتباط عاشقانه انسان،هیچ گونه منطقی در بر ندارد،

   داستان های عاشقانه این عشق نه تنها اسطوره ای نیست، بلکه انتقاد همگان را به همراه دارد.

   در این نوع عشق رفتار انسان هرگز رفتار پاک و مثبتی نیست

   بلکه شامل تمام رفتارهای شنیع انسانی است.

حس ترحم، گره های شهوت، احساس رقابت و قهرمان پروری درونی توهماتی است

که انسان را دراین نوع ارتباط به تسخیر خود در می آورد


****

  اکتاویو عاشق همسر برادر خود سوزانا شده است،

  او برای این عشق در ذهن خودش منطق محکمی دارد:

  برادرش رامیرو نمی تواند عهده دار خرج و مخارج خانه باشد، دائما با سوزانا در درگیری بسرمی برد

   و اورا مرتبا به باد کتک می گیرد.

   پس رفتار اسطوره ای اکتاویو شکل می گیرد. او برای اینکه دل سوزانا را بدست آورد،

   از سگ بخت برگشته خانه، برای مبارزات و شرط بندی خیابانی  استفاده می کند،

    آن سگ منبع درآمد اکتاویو می شود.

   اکتاویو قهرمانانه خرج و مخارج همسر برادر خود را تقبل می کند و می پردازد.

     سوزانا در این ارتباط تنها دچار شوک شده است،

   آنها با هم قرار می گذارند تا با پولی که بدست می آورند از شهر بگریزند.

   کم کم همه چیز آماده می شود 

  او تنها مزاحم این ماجرا را که برادرش رامیرو است را با صرف هزینه ای

   توسط چند اراذل به باد کتک  می گیرد

   تا راحت تر از شهر فرار کنند.فردای روزی که همه چیز آماده انجام است،

   رامیرو،سوزانا و فرزندشان به همراه آن همه پولی که سگ بدبخت با مبارزات خود بدست آورده بود،

  از شهر فرار می کنند...همه چیز بدون اکتاویو رخ می دهد.

  اکتاویو هرگز نمی دانست که سوزانا او را همچون برادر خودش می دانسته

  و سوزانا با وجود آن همه مشقت و سختی هنوز عاشق رامیرو بوده است.


در این نوع عشق همه چیز در اوج خود فرو می پاشد

این است روایت عشق سگی همه چیز شبیه عشق اما با تفاوتهایی بسیار دور.


عشق سگی انسان را به گوسفندی تبدیل می کند، که برگ های برنده خود را می خورد و هرگز فکر نشخوارهم به سرش نمی زند.



اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 33

 فصل پنجم

 درسهایی از گاندی

 

 

  من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

 

 

  منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

 

 

  تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

 

 

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.

 

 

  و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.

 

 

  و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.

 

 

  ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌ خواهى.

 

 

   مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.

 

 

  مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.

   

  چرا که ما هر دو انسانيم.

   

  اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد    باشد.

   

  تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.

 

 

  قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

 

  دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند

 

 

  حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.

   

  دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.

   

  چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

   

  من قابل ستايشم و تو هم.

   

  يادت باشد


   اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

   

به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.

   

  همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

   

   نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند



اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 32

فصل چهارم

عاشقانه های سوخته

قسمت سوم


به دیروزخود که نگاه می کنم ،ادراک می کنم که بدرستی در چه خوابی فرو رفته بودم ، تمام دغدغه ام یک آغوش گرم و اندکی محبت بود تا خودم را در بهترین بهشت جاودانه احساس کنم، توهمی پایدار سراپا وجودم را فرا گرفته بود،  در پندار من تمام دنیایم در نگاه تایید یک نفر خلاصه می شد.

چه دنیای کوچکی داشتم وقتی تمام دغدغه ام اثبات خودم در چشمان او بود، بی آنکه بخواهم خودم را برای خود به اثبات برسانم، 

عاشقانه های سوخته من تجربیات تلخ و شیرینی است که همه در جهت به هم خوردن خط تعادل روح من به کار گرفته شد، پیش از این فکر می کردم که ساحل امن آرامش بهترین جای ممکن دنیاست، در حالیکه ساحل امن آرامشی وجود نداشت، بلکه  مردابی بود که در سکوت سرد این مرداب تنها مسیر هلاکت من رقم می خورد.
خوشحالم که دنیای من در چشمان کسی خلاصه نمی شود.

خوشحالم که هرگز عبارات عشق و شکست را دیگر در یک جمله به کار نمی برم و خوشحال تر آنکه واژه توهم را در ادبیات عاشقانه ام در  کنار شکست قرار می دهم

عاشقانه های سوخته من نامه هایی است که من در گودال بزرگ مظلومیت خویش می انداختم، حال دیگر این گودال پر شده و تبدیل به مسیری هموار برای رسیدن به جاودانگی و آزادگی تبدیل شده به این عاشقانه ها اعتراف می کنم.

عاشقانه های سوخته من به زمانی بر می گردد که روحم را تشنه می پنداشتم، و نگاه دیگران را سرچشمه زلال سیراب کننده این روح تشنه.

زود فهمیدم

روحی که تشنه نباشد همیشه سیراب کننده است. پس من از چشمه ساران روح خود به آرامشی جاودان دست یافتم.


سالها دل طلب جام جم از ما می کرد          آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد







پایان فصل چهارم



اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 31

فصل چهارم

عاشقانه های سوخته

قسمت دوم


و اما سپاس

سپاس از کسانی که به من لحظاتی را هدیه کردند که هرگز در آن قرار نداشتم و یا ممکن بود برای بدست آوردن آن لحظه بیشترین توان و زمان زندگی ام را خرج کنم تا شاید با صرف آن همه هزینه چنین طعمی را بچشم.

سپاس به خاطر اینکه آرزوی بدست آوردن لحظات شیرین را برایم برآورده کردند.

سپاس به خاطر اینکه مرا در اوج رها کردند و باعث شدند که من بفهمم که زندگی تنها همان لحظه شیرین ماه عسل نیست ، پس من قوی تر شدم،

سپاس من به خاطر اینست که طعم تنهایی را به من چشاندند و خلاف آنچه که در جریان زندگی است را به من نشان دادند تا بفهمم زندگی همان لحظات خوش نیست.

چشیدن طعم تنهایی و عبور از گذر بی همزبانی شهامتی می خواست که تنها با دیدن و لمس کردن لحظات خوش این شهامت را بدست آوردم ، چرا که پیش از آن در مخیله ام تصویری از آن لحظات زیبا فراهم نبود. به هر شکل توانستم از این وادی سراب تنهایی وارد چشمه زلال استغناء شوم.

سپاس

به این خاطر که نیمه آشکار مرا برایم نمایان کرد تا من بهتر جستجوگر نیمه پنهان خودم باشم.


حال که رها هستم مسیر را بهتر میبینم، بی هیچ وابستگی و بی هیچ نیازی در مسیر هموار یا نا هموار خود که هیچ تفاوتی برایم ندارد  قدم بر می دارم.






اشتباهات یک ذهن ابدی پاک 30

فصل چهارم

عاشقانه های سوخته

قسمت اول  



اندکی مکث و سپس اندیشه به خاطر روزهایی که با تمام حواشی اش به صفحات  کهنه تاریخ زندگانیم پیوست و بازگو کردن لحظات ترش ، تلخ و شیرینی که تنها یک حس از تمامی آن لحظات را به ذهن من ترنم می زند.

حس شیرین عاشقی، حس تلخ نفرت و حس بی ثبات خلا همه و همه در یک ذهن جاری قلیان می کند.

با خودم در ابتدا می گویم:

چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت به فکر آمدن نیست.

چقدر سخت است دست شستن از عشق و رفتن به روزمرگی های کلیشه.

چقدر سخت است که حس غالب تو حس خلا اوست و حس غالب او حس ساده انگاری نسبت به تو باشد. 

و چقدر بی تابی سخت است نه از آن حیث که منتظر آمدنش باشی بلکه از آن حیث که هرگز نخواهد آمد، چقدر ماه عسل شیرین است و چه زهری دارد زمانی که ماه عسل را در پایان خط   نوچ و شیرین خودش می بینی.

چقدر سخت است که تمام وجودت از مغز استخوانت گرفته تا گندیده ترین مویت آغشته به عطری است که تنها یادآور عاشقانه های سوخته توست، و همچون همان عطر به هوا می پری و خالی تر از خالی می شوی.

و آن وقت می نویسم:

ابتدا از کسی خواهم نوشت که شوق نوشتنم با از او نوشتن آغاز شد، می نویسم از بهترین دورانی که در بهترین دوران جوانی خویش قرار گرفتم، دوران عاشقی و عاشقانه های شیرینی که از فرط عشق هنوز هم اشک را در چشمانم جاری می سازد، 

 می نویسم از شیرین ترین نوع اشتباهم که بالاترین تاوان و بها را برای داشتنش پس دادم، دورانی که با تمام کوتاهی بیشترین درس را برایم ارمغان داشت،

اگر جای تشکری باشد آنرا حتماخواهم نوشت اما به نظرم پیش تراز این شکرانه تمام آن لحظات به جا آورده شد.

 از این باب خوشحالم که وقتی در آینده مبهم خود قرار می گیرم، همانطور که از پدر خویش پرسیدم که تاکنون عاشقی داشته است یا نه، من نیز حرفی برای گفتن خواهم داشت.  

و برای فرزندانم خواهم گفت:

وقتی که عاشق نباشی تمام نوع ارتباطت را با چرتکه اندازی و محاسبه به پیش خواهی برد بی آنکه ذره ای لذت از زندگانیت عایدت شود ،

وقتی عشقت در کوچه و پس کوچه یک طرفه قرار گرفت، خودت را تنها وقف می کنی بی آنکه ذره ای عشق عایدت گردد

و وقتی عاشقانه هایت آمد و رفت داشته باشد و در مسیر عشق دوطرفه قرارگیرد، در ماه عسل خودت جاودانه و ماندگار می شوی. و همیشه عشق لذتش را به تو ارزانی می بخشد

وقتی عاشق باشی تمام زندگی برایت رنگ دارد و عاشق واقعی حتی در عاشقانه های سوخته خود باز نیز برنده است.


در قمار زندگی جان باختم                گرچه مشکل بود آسان باختم
با سیه چشمان او گشتم حریف            هرچه با خود داشتم آن باختم